عبدالله مستوفى
255
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
وقتى بيانيهء سيد و دستخط شاه را ملاحظه ، و از اوضاع تهران اجمالا اطلاع حاصل كرد ، شرحى با تلگراف ، مستقيما بشاه عرض كرده ، انتشار بيانيهء سيد ضياء الدين را باعث برهم خوردن آرامش فارس ، و خلاف مصلحت دانست . سيد تلگراف « نعل و ميخى « 1 » » بوالى فارس مخابره كرده ، از همكارى با او اظهار خوشوقتى ، و متمردين را اخافه و تهديد نمود ، و در آخر اختيار انتخاب هريك از دو طريقه را به خود والى واگذاشت . اگر چه سيد كسى را در شيراز نداشت كه اين تشر او را دربارهء والى عملى كند ، ولى مصدق - السلطنه صلاح خود را در كنارهگيرى دانسته ، استعفاى خود را از اعليحضرت شاه درخواست كرد ، و پذيرفته شد و بعد از تحويل دادن ايالت بقوام الملك ، به سمت تهران عزيمت نمود ، ولى به تهران نيامده ، به بختيارى رفت و بعد از سقوط كابينهء سيد ضياء الدين ، وارد تهران شد . اكبر ميرزا صارم الدوله ، جناب آقاى اكبر مسعود ؛ پسر ظل السلطان ، والى غرب و در كرمانشاهان اقامت داشت . از مقدمات توليد نقار ، بين او و سيد ضياء الدين « 2 » اطلاع صحيح در دست من نيست . ولى در كرمانشاهان ، عدهاى امنيه بود كه ميشد با آنها والى را حبس كرد . سيد هم كوتاه نيامد ، و بوسيلهء قوهء امنيهء محل ، شاهزاده را تحت الحفظ بمركز آورده ، مثل ساير اعيان زندانى كرد . قوام السلطنه ، جناب آقاى احمد قوام نخست وزير فعلى ، هم دو سه سالى بود ، والى خراسان شده ؛ و در آنجا ريشهاى بهم زده بود ، سيد ضياء الدين بدش نمىآمد اين والى را هم بدست آورده ، در حبس خود داشته باشد ، كه با خاطر آسودهتر ، در كشور حكومت كند . البته قوام السلطنه هم احتياط كار خود را داشت ، و با كلنل محمد تقى خان كه رئيس قواى تأمينيهء خراسان بود ، بند و بستهائى كرده ، و قرارهائى گذاشته بود . ولى سيد توانست ، بوسيلهء بعضى از رفقاى نظامى كلنل ، افسر مزبور را طرفدار خود كند . بالاخره ، دستور توقيف والى را براى او فرستاد . در روز 13 نوروز كه والى براى سيزدهبدر از شهر بخارج رفته بود ، در مراجعت كه ميخواست ، از جلو مركز امنيه بگذرد او را گرفته توقيف كردند ، و چند روز بعد او را هم با حال ناخوش بتهران فرستادند كه در زندان با سايرين همدم باشد . البته اين اخبار كه بساير ولايات رسيد ، اگر مخالفى هم بود مطيع شد و خاطر
--> ( 1 ) - بنعل و ميخ زدن ، كنايه از درهم آميختن تشدد و ملايمت است . در اين رباعى اين كنايه خوب تشريح شده است . نعال بشر كه خون خورد چون مريخ * گر خون دلم خورد ندارد توبيخ هرچند كه چكشى سخن ميگويد * بر نعل زند گاهى و گاهى بر ميخ چكشى حرف زدن هم كنايه از بىلفافه و بىپرده حرف زدن و سخن گفتن رك و راست است و اگر سخن درشت و ناهموار باشد مطابقهء لفظ و معنى بيشتر است . ( 2 ) - شايد نقارى در بين نبوده و سيد ضياء الدين ميخواسته است كه اين شخص كله گنده را هم مثل سايرين در حبس داشته و از براوردگان خود بجاى او بفرستد .